سربازبا چه اشتهایی غذا میخورد. وقتی غذایش تمام میشود، یک لیوان آب مینوشد. سفرهی کوچکش را جمع میکند و برای تحویل گرفتن پست به برجک نگهبانی میرود.
بالای برج، عکسی را از جیبش بیرون میآورد. لبخندی به ژرفای خاطره ای خوش و پیوستگی عطری ممتد، روی لبانش جاری میشود. نگاهش به اطراف میچرخد و چون کسی را نمییابد، عکس را میبوسد. چیزی در دلش فرو میریزد؛ لبخندش هنوز روی لبانش است که غم عجیبی قلبش را فرا میگیرد؛ دلش، به مثابهی ماهیِ کوچکی که از آبشاری غلتیده و به رودخانهای دیگر رفته باشد، به تنگ
برچسب: نویسنده: النا نیکنام تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 13:06